نمی دانم دوستم دارد یا وا نمود میکند که دوستم دارد
از اتفاقی که قرار است بیافتد میترسم
از اتفاقی که قرار نیست بیافتد میترسم
عشق را چون عروسکی میبینم که در دام کودکی بازیگوش و سربه هوا افتاده است یا چون دفتری با جلد زیبا و برگهای سفید بدون خط که جلد آن را با روزنامه حوادث پوشانده اند
و این را می دانم که دوستش دارم، و می داند که دوستت دارم فقط تکیه کلامش بود ومن بی جهت به آن تکیه کردم
به همین خاطر ، تنهایی را ترجیح می دهم به (تن)هایی که روحشان با دیگریست
خدایا می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم زمینت دیگر بوی زندگی نمیدهد
کاش میشد به زمانی بر گردم که تنها دغد غه ام تمام شدن نوک مدادم بود،
کاش میشد به زمانی برگردم که تنها خواسته ام گرفتن یه مداد نو از پدرم
بود،کاش میشد به زمانی برگردم که تنها غصه ام گلی شدن شلوارم بود از
ترس اینکه مامانم دعوام کنه، کاش میشد به زمانی بر گردم که هیچی از
عشق وعلاقه و دوست داشتن نمی فهمیدم و از همه چی آزاد بودم، کاش
میشد به زمانی برگردم که تنها غفلتم ننوشتن مشق شبم بود، کاش میشد
به زمانی برگردم که تنها آرزوم گرفتن نمره بیست تو درس ریاضی بود،
کاش این کاشکی ها میشد،و ای کاش میشد......
ولی حیف که نمیشه،آدما هرچی بزرگ تر میشن آرزو هاشونم بزرگترمیشه،
آرزو هایی شاید به خیلی از اونا نرسه.....
کدوم یکی از شما ها با این چیزایی که من نوشتم موافقین؟
بیا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس ،به روی اجتماع بغض حسرت
گاز اشکاور بیاندازیم،بیا با خود بیاندیشیم اگر یک روز تمام جاده های عشق
را بستند،اگر یکسال چندین فصل برف بی کسی بارید،اگر یک روز نرگس در
کنار چشمه غیبش زد،اگر یک روز شقایق مرد ،تکلیف دل ما چیست؟و من
احساس سرخی میکنم چندیست ،ومن از چند شبنم پیش در خوابم نزول
عشق را دیدم،چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد،چرا بعضی نمیدانند
که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد،چرا بعضی تمام فکرشان ذکر
است ودر این ذکر هم یاد خدا خالیست،و گویی میوه اخلاصشان کال است،
چرا شغل شریف و رایج این عصر رُجالیست،چرا در اقتصاد راکد احساس این
مکاره بازاران صداقت نیز دلالیست،کاش میشد لحظه ای پرواز کرد،حرفهای
تازه را آغاز کرد،کاش میشد خالی از تشویش بود، برگ سبزی تهفه ی
درویش بود، کاش تا دل می گرفت و می شکست عشق می آمد کنارش
می نشست،کاش با هر دل دلی پیوند داشت ،هر نگاهی یک سبد لبخند
داشت،کاش این لبخند ها پایان نداشت،سفره ها تشویش آب و نان نداشت،
کاش می شد ناز را دزدید و برد، بوسه را با غنچه هایش چید و برد،کاش
دیواری میان ما نبود، بلکه می شد آن طرف تر را سرود،کاش من هم یک
قناری می شدم ، در تب آواز جاری می شدم ، بال در بال کبوتر می زدم
آن طرف تر ها کمی سر میزدم، با پرستو ها غزل خوان میشدم ،پشت
هر آواز پنهان میشدم، کاش همرنگ تبسم میشدم ،در میان خنده ها گم
میشدم، آی مردم من غریبستانی ام، امتداد لحظه ای بارانی ام، شهر من
آنسو تر از پروازهاست،در حریم آبی افسانه هاست، شهر من بوی تغزل
می دهد، هر که می آید به او گل می دهد، دشت های سبز، وسعت های
ناب، نسترن، نسرین، شقایق، آفتاب، باز این اطراف حالم را گرفت، لحظ
پرواز بالم را گرفت، میروم آنسو ترا پیدا کنم، در دل آینه جایی وا کنم.
هم رنگ تمام آرزو های منی
غارتگر قلب و جان و دنیای منی
دور از تو نفس کشیدنم، ممکن نیست
من ماهی تشنه ام، تو دریای منی
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم
تا من برسم به یار،یا یار به من
یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم

ای کاش دلم اسیر و بیمار نبود
در بند نگاه او گرفتار نبود
من عاشق و او،ز عشق من بی خبر است
ای کاش دل و دلبر و دلدار نبود

یک بوسه ز لبهای تو در خواب گرفتم
گویی که گل از چشمه ی مهتاب گرفتم
در برکه ی اشکم همه دم نقش تو دیدم
این هدیه خوبیست که از آب گرفتم
هرگز نتوانی که زمن دور بمانی
چون عکس تورا در دل خود قاب گرفتم

اتل متل یه مورچه قدم میزد تو کوچه،
اومد یه کفش ولگرد پای اونو لگد کرد،
مورچه پا شکسته، راه نمیره نشسته،
با برگی پاشو بسته،نمیتونه کار کنه ،
دونه هارو بار کنه،تو لونه انبار کنه،
مورچه جونم تو ماهی،عیب نداره سیاهی،
خوب بشه پات الهی!
آفرین کوچولو این شعرو حفظ کن تا فردا ازت بپرسم!!!!!!!
اینم عکسشه

کاش می شد با تو بودن را نوشت
تا که زیبا را کشم برهرچه زشت
کاش می شد روی این رنگین کمان
می نوشتم تا ابد با من بمان
اینم خودمم

نگاهی آشنا بر یاس کردم
تورا در برگ گل احساس کردم
خلاصه در کلاس ناز چشمت
دو واحد عاشقی راپاس کردم
اینم خودمم

ای کاش که از حال دل من خبرت بود
ای کاش دمی از سر کویم گذرت بود
من مرغ اسیرم که ندارم پر پرواز
ای کاش که کاشانه ی من زیر پرت بود
اینم خودمم

دستان مرا سخت فشردی که نرو
روزی که دلت به دیگری مایل شد
کفشهای مرا جفت نمودی که برو

واز این فاصله ها که میان منو توست
و هر آنگه که دلت، تنگ من است
بهترین شعر مرا قاب کن، پشت نگاهت بگذار
تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد
و بداند که دل من با توست و همین نزدیکیست

زندگی چیست ؟
عشق ورزیدن؟
دل و جان را به عشق بخشیدن؟
زنده است آن که عشق می ورزد
تن و جانش به عشق می ارزد
عشق شادیست،عشق آزادیست
عشق آغاز آدمی زادیست

عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی سوز نی ،آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان

آتشم ،شورم، شرارم ،چیستم
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ،من به جز او نیستم
من تو را میخواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم
وتو هم میدانی
تا ابد در دل من میمانی
دلخوش به مجموعم نکن اینجا مگر تقسیم نیست
با رادیکال عشق بیا تا بشکند مجذور من
چیزی نگفتن بهتر از سینوس تو آلفای من
خدایا، با آنکه در تنها ترین تنهایی ام،
تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت،
ای خدا، به حق تنهایی ات،
در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش نگذار
احساس نمودم که دلم در خطر افتاد
تا چشم من افتاد به گلبرگ جمالت
زیبایی گل های بهار از نظر افتاد
جفایت را از این هم بیشتر کن
بزن با عشق خود آتس به جانم
ولی آتش نشانی را خبر کن
تورا در قلب شعرم میگذارم
به نام عشق آن را مینگارم
تمام حرف من در شعر این است
تورا تا بی نهایت دوست دارم

اینم یه نقاشی باحال

در بیکران دور، در روزگار نور
در شهر بی غروب،زیر درخت مهر
بر روی سنگ گور،با گوهر سرشت
با دست سرنوشت
حرفی نوشته بود، آرامگاه عشق
اینم عشق هندوانه ای

یکی در آرزوی دیدن توست
یکی در حسرت بوییدن توست
ولی من ساده و بی ادعایم
تمام هستی ام خندیدن توست
عکس در ادامه مطلب
نمی خوام بین منو بین دلش جنگ بشه
نمی خوام عشقی که اون نداره کم رنگ بشه
من فقط یه چیزی از خدا می خوام، دلم می خواد
واسه یک با رم شده دلش برام تنگ بشه
| ϰ-†нêmê§ |